.

دوشنبه, ۵ آبان , ۱۳۹۹

راه شما جوانان نیروی دریایی، راهی پر افتخار است.
                                   حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

آرش کمانگیر – سیاوش کسرایی

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جادهء لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتهء دَم سرد

آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعلهء آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

” گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشتهای بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمهء مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن، کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاهگاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهوارهء رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست”

پیرمرد آرام و با لبخند
کنده ای در کورهء افسرده جان افکند
چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

” زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگل هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد. صدا سر داد عمو نوروز :

“شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هدیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی بی جان
عشق در بیماری دلمردگی بی جان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنهء گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستانهای خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پرجوش
مرزهای ملک
همچو سرحدّات دامن گستر اندیشه بی سامان
برج های شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ
آسمان اشکها پر بار
گرم رو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
-که مباداشان دگر روز بهی در چشم-
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیرگوشی بازگو می کرد:

“آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور نپرّد دور
تا کجا؟ تا چند؟
آه… کو بازوی پولادین و کو سرپنجهء ایمان؟”
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفتگویی هر طرف را جستجو می کرد”

پیرمرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سائید
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید

“صبح می آمد”

پیرمرد آرام کرد آغاز :

” پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست
دشت نه، دریایی از سرباز…
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآلود
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری برآشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد

“منم آرش!”

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن:

“منم آرش! سپاهی مرد آزاده
به تنها تیر ترکش، آزمون تلختان را اینک آماده
مجوئیدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آمادهء دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل، این جام پر از کین و پر از خون را
دل، این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم بنام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را چنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش همپشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سربلند کوه مأوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمان بر
ولیکن چارهء امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز”

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

“درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهدکرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است”

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش

“ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیدهء خونبار می پاید
به بال کرکسان، گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز می گیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو، آدمیخوار است
ولی آن دم که زاندوهان، روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایستهء آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهرهء ترس آفرین مرگ خواهم کند”

نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

“برآ ای آفتاب ای توشهء امّید
برآ ای خوشهء خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سرریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سائید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را بر افرازید
چو پرچم هاکه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید”

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجهء خورشید
هزاران نیزهء زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مرد ها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد؟
کدام آهنگ آیا می توان ساخت؟
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردنبندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد”

بست یک دم چشمهایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرق در رویا
کودکان با دیده های خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا

“شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پیگیر
بازگردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صدهزاران تیغهء شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند
آفتاب
در گریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پا کشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنهء البرز
وین سراسر قلّهء مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امّید
می نماید راه…”

در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری ست در خوابند
در خواب است عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پرسوز…

زنده یاد سیاوش کسرایی

دیدگاهتان را بنویسید

*

code

بستن منو