.

پنج شنبه, ۱ آبان , ۱۳۹۹

راه شما جوانان نیروی دریایی، راهی پر افتخار است.
                                   حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

معلم و شاگرد – سیمین بهبهانی

بانگ برداشتم : آه دختر!
وای از این مایه بی بند و باری
بازگو ، سال از نیمه بُگذشت
از چه با خود کتابی نداری ؟
“می خرم!”                        
-کی؟
                  “همین روزها…”
                                     -آه!
آه ازین مستی و سستی و خواب
معنیِ وعده های تو این است
نوشدارو پس از مرگِ سهراب
از کتابِ رفیقانِ دیگر
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران، پیش رفتند و اینک
این تویی کاین چنین باز ماندی
دیدهء دختران بر وی افتاد
گرم از شعلهء خودپسندی
دخترک دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زین همه دردمندی
گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشمِ غمگینِ پُرآبِ خود را
پا ‌پِیِ پا نهاد و نهان کرد
پارگی های جورابِ خود را
بر رُخَش از عرق شبنم افتاد
چهرهء زردِ او زردتر شد
گوهری زیرِ مژگان درخشید
دفتر از قطره ای اشک، تَر شد
اشک نه ، آن غرور شکسته
بی صدا ، گشته بیرون ز روزن
پیش من یک به یک فاش می کرد
آن چه دختر نمی گفت با من
“چند گویی کتاب تو چون شد؟
بگذر از من که من نان ندارم
حاصل از گفتنِ دردِ من چیست؟
دسترس چون به درمان ندارم…”
خواستم تا به گوشش رسانم
نالهٔ خود که : ای وای بر من
وای بر من ، چه نامهربانم
شرمگینم، بِبَخشای بر من
نِی تو تنها ز دردی روانسوز
روی رخسارِ خود گرد داری
اوستادی به غم خو گرفته
همچو خود، صاحبِ درد داری
خواستم بوسَمش چِهر و گویم
ما دو زاییدهء رنج و دردیم
هر دو بر شاخهء زندگانی
برگِ پژمرده از بادِ سردیم
لیک دانستم آنجا که هستم
جای تعلیم و تدریس پند است
عَجز و شوریدگی از معلم
در بَرِ کودکان ناپسند است
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شکستم
دیده می سوخت از گرمیِ اشک
لیک بر اشکِ وی، راه بستم
با همه درد و آشفتگی باز
چهره ام خشک و بی اعتنا بود
سوختم از غم و کس ندانست
در درونم چه محشر به پا بود

زنده یاد سیمین بهبهانی

دیدگاهتان را بنویسید

*

code

بستن منو