.

چهارشنبه, ۷ آبان , ۱۳۹۹

راه شما جوانان نیروی دریایی، راهی پر افتخار است.
                                   حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

عاشقانه – فروغ فرخزاد

ای شب از رؤیایِ تو رنگین شده

سینه از عطرِ تواَم سنگین شده

ای بِرویِ چشمِ من،گُستَرده خویش

شادیَم بخشیده از اندوه، بیش

همچو بارانی که شویَد جسمِ خاک

هستیَم زآلودگی‌ها کرده پاک

ای تَپِش‌های تنِ سوزانِ من

آتشی در مزرعِ مُژگانِ من

ای زِ گندُمزارها سَرشارتر

ای زِ زَرّین شاخه ها پُربارتر

ای دَرِ بُگشوده بَر خورشیدها

در هجومِ ظلمتِ تردیدها

با تواَم،دیگر زِدَردی بیم نیست

هست اگر،جُزدَردِخوشبَختیم نیست

ای دلِ تَنگِ من و این بارِ نور

های هویِ زندگی دَر قَعرِ گور

ای دو چشمانَت چَمَنزارانِ من

داغِ چشمت خورده بَرچَشمانِ من

پیش از اینَت گر که دَرخودداشتم

هرکسی را تو نمی اِنگاشتَم

دَردِ تاریکی ست، دَردِ خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستَن

سَر نهادن بَر سیَه‌دل سینه‌ها

سینه آلودَن به چِرکِ کینه‌ها

دَر نَوازِش، نیشِ ماران یافتن

زَهر دَر لبخندِ یاران یافتن

زَر نهادن دَر کَفِ طَرّارها

گم شدن دَر پَهنهء بازارها

آه، ای با جانِ من آمیخته

ای مرا از گورِ من اَنگیخته

چون ستاره، با دو بالِ زَرنِشان

آمده از دوردَستِ آسمان

از تو تَنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بویِ هم آغوشی گرفت

جویِ خُشکِ سینه ام را آب، تو

بسترِ رَگهام را سِیلاب، تو

دَر جهانی اینچنین سَرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه

ای به زیرِ پوستم پنهان شده

همچو خون دَرپوستَم جوشان شده

گیسویَم را از نَوازِش سوخته

گونه‌هام از هُرمِ خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیراهنم

آشنایِ سبزه‌زارانِ تَنَم

آه، ای روشن طلوعِ بی‌غُروب

آفتابِ سَرزَمین‌های جنوب

عشق دیگرنیست این،این خیرِگیست

چلچراغی در سُکوت و تیرِگیست

عشق چون دَر سینه‌ام بیدار شد

از طَلَب، پا تا سَرَم ایثار شد

این دِگَر من نیستم، من نیستم

حِیف از آن عُمری که بامن زیستم

ای لبانَم بوسه‌گاهِ بوسه‌ات

خیره چِشمانَم به راهِ بوسه‌ات

ای تَشَنُّج‌های لِذّت دَر تنم

ای خطوطِ پِیکَرَت پیراهنم

آه، میخواهم که بِشکافَم زِ هم

شادیَم یِکدَم بِیالایَد به غم

آه، میخواهم که برخیزم زِ جای

همچو ابری اشک ریزَم های های

این دلِ تَنگِ من و این دودِ عود

دَر شبستان، زَخمه‌های چَنگ و رود

این فضای خالی و پروازها

این شبِ خاموش و این آوازها

ای نگاهت لای‌لایِ سِحر بار

گاهوارِ کودکانِ بی قرار

ای نفسهایت نسیمِ نیم خواب

شُسته دَر خود، لرزه‌های اضطراب

خُفته دَر لبخندِ فرداهای من

رفته تا اعماقِ دنیاهای من

ای مرا با شورِ شعر، آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تبِ عشقم چنین اَفروختی

لاجَرَم، شعرم به آتش سوختی

زنده یاد فروغ فرخزاد

دیدگاهتان را بنویسید

*

code

بستن منو