.

یکشنبه, ۴ آبان , ۱۳۹۹

راه شما جوانان نیروی دریایی، راهی پر افتخار است.
                                   حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

غُرغُرهای بابام

بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه روشنه ومن بیرون اتاق بودم به من میگفت : چرا خاموشش نمیکنی و انرژی رو هدر میدی؟

وقتی وارد حمام میشد ومیدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد میزد : چرا قبل از بیرون رفتن از حمام، آب رو ‌خوب نبستی وهدر میدی؟!

همیشه ازم انتقاد میکرد و به منفی بودن متهمم میکرد …البته فقط من نبودم بلکه بزرگ و کوچیک در امان نبودن و مورد شماتت قرار میگرفتن…

حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود!

تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم…

اون روز قرار بود برای استخدام توی یکی از شرکت های بزرگ، مصاحبه بدم🙂

اگر قبول میشدم این خونه کسل کننده رو برای همیشه ترک میکردم تا از بابام و غرغرهاش برای همیشه راحت بشم.

صبح زود ازخواب بیدار شدم، حمام کردم، بهترین لباسمو پوشیدم که بزنم بیرون😘

داشتم با دستم گرد و خاکو از روی کتفم میتکوندم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف شده بود و چین و چروک چهره‌اش گواهی پاییز میداد بهم چند تا اسکناس داد و گفت: “مثبت باش، خودت رو باور داشته باش و از هیچ سوالی تنت نلرزه!!”

نصیحتشو با اکراه قبول کردم، لبخندی مصنوعی زدم و توی دلم غرولُند میکردم که توی بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست! مثل اینکه این لحظات شیرینو هم میخواد زهرمار کنه!!😡

بسرعت از خونه خارج شدم، یه ماشین دربست گرفتم و بطرف شرکت رفتم…

به ورودی شرکت که رسیدم خیلی تعجب کردم😳😳

هیچ دربان، نگهبان و تشریفاتی نداشت! فقط یه سری تابلوهای راهنما⬅️⬆️↗️↙️

به محض ورودم متوجه شدم دستگیره از جاش در اومده و اگه کسی بهش بخوره هم خودش آسیب میبینه و هم دستگیره میشکنه.

به یاد پند آخر بابام افتادم که گفته بود مثبت باش. فوراً دستگیره رو جا زدم و پیچش رو که روی زمین افتاده بود تا جایی که میشد با دستم محکم بستم تا نیوفته!!

همینطوری تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم . وقتی داشتم از کنار باغچه شرکت رد میشدم، دیدم راهروها پرشده از آب . وقتی دقت کردم دیدم باغچه پُر شده و آب سرریز کرده توی راهرو . یاد سخت گیری بابام افتادم که میگفت آب رو هدر ندم . شیلنگ آب را از اون باغچه برداشتم و توی باغچه ای که هنوز آب نخورده بود گذاشتم . بعدش هم فشار آب رو کم کردم تا سریع پُر نشه.

با استفاده از تابلوهای راهنما، وارد ساختمان اصلی شرکت شدم. پله ها رو که بالا میرفتم متوجه شدم چراغ‌های آویز توی روشنایی روز روشن هستن. ناخودآگاه و از ترس داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه میشد، اونارو خاموش کردم!!

به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن.

اسممو در لیست ثبت نام نوشتم و منتظر نوبت شدم…

به دور و برمو نیم نگاهی انداختم و وقتی چهره، لباس و کلاس سایر متقاضیان رو دیدم، احساس حقارت و خجالت کردم، مخصوصاً اونایی که از مدارک دانشگاه‌های خارجیشون تعریف میکردن😥
دقت که کردم دیدم هرکسی که میره داخل، کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمی‌مونه و زود ردش میکنن و میاد بیرون😲

فکر کردم اینا با این دَک و پُزِشون و اون مدارکشون رد شدن، اون‌وقت قراره من قبول شم ؟!!!😨

با خودم گفتم بهتره خودم محترمانه تا قبل از اینکه اینا عذرمو بخوان سریعتر انصراف بدم و برم دنبال کار دیگه‌ای بگردم!!! ولی بعدش به یاد نصحیت پدرم افتادم که گفته بود اعتماد به نفس داشته باش…😔

نشستم و منتظر نوبتم شدم، انگار حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد و این برام غیرعادی بود😳

توی این فکرا بودم که یهو اسممو صدا زدن .

وقتی وارد اتاق مصاحبه(گزینش) شدم روی صندلی نشستم. روبروم سه نفر نشسته بودن که بهِم نگاه میکردن و لبخند میزدن…!

یکیشون گفت : از کِی میخوای کارتو شروع کنی؟

دچار نگرانی واضطراب شدم، فکر کردم یا دارن مسخرم میکنن یا پشت این سوال، سوالات دیگه ای قرار داره؟؟؟

دوباره به یاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم : نلرز و اعتماد به نفس داشته باش!

پس سرمو بالا گرفتم و با اطمینان کامل جواب دادم : ان شاءالله بعد از اینکه از مصاحبه با موفقیت خارج بشم میام سرکارم.

دومی گفت: تو در آزمون استخدامی پذیرفته شدی، تمام!!

باتعجب گفتم: شما که هنوز ازم سوالی نپرسیدین؟!😳

سومی گفت: ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارت و رفتار درونیشون رو فهمید، به همین خاطر گزینش رو بصورت عملی و توی مسیر ورود به شرکت قرار دادیم . تصمیم گرفتیم داوطلبان رو توی مسیر ورود به شرکت بسنجیم . استخدام داوطلبی که قبل از استخدام با رفتار مثبت در مسیر ورود به ساختمان مرکزی به شرکت وارد میشه، قطعاً میتونه در طولانی مدت و بدون نیاز به سامانه نظارتی، به نفع شرکت تموم بشه! و تو تنها کسی بودی که موفق شدی! از کنار این ایرادها بی تفاوت رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص‌ها رو اصلاح کنی. درواقع دوربین‌های مداربسته موفقیتت رو ثبت کردن👌👌👌

در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد؛ کار، مصاحبه، شرکت و… هیچ چیز رو غیر از صورت پدرم ندیدم!

اونجا بود که فهمیدم پدرم انسان بزرگیه که ظاهری سنگدل، اما درونی پر از محبت و دوستی و آرامش دارد.

🌺🌿🌺🌿

هرگز از نصایح پدر دلزده نشو – حتی اگر الان خودت یک پدری – زیرا در پسِ این پندها، محبتی نهفته است که حتماً روزی آن را خواهی فهمید و چه بسا پدر دیگر نباشد.
تن پدرانی که در قید حیاتند سالم و روح پدران آسمانی شاد.

دیدگاهتان را بنویسید

*

code

بستن منو